هر چی که دوست داریم!!!
غم هایم، و قصه های هزارویک شب شهرزاد خسته رغم را که بی پناه است در وجودت پناهی دهی و معنای عشق را بدانی همان حس زیبا و غریبی که صاحبش تو هستی وای من صاحب آن نیستم . . . گوشه گوشه این اتاق سرد یادآور یک اثر است اثری که شاید سرنوشت آدمیان در گرو آن بود. ولی دیگر حتی خودش هم وجود ندارد. آسمان خراش های بلند آسمان بی رنگ ترانه های تکراری سعرهای بی وزن . . . کاش دوباره یاد سبزه ها حقیقت پیدا کرد. ومن بروی آن دراز می کشیدم و در آی ترین آسمان بالای سرم به جستجوی تو می پرداختم. شاید تو گمشده نباشی ولی من گمشده ام. گمشده ای که کسی به دنبالش نخواهد رفت چون همه کس او تو هستی و تو هم آرام و بی صدا ، مغرور به خود می اندیشی و من با نفرت از این آدم ها به تو می اندیشم. حس نا خوشایند من به بقیه و حس عجیب من به تو شاید تو بدانی ! ولی افسوس که هیچ گاه بودنت احساس نمیشه شود و حضورت خاطره ای بیش نیست.

رنگ های بی معنی عطر های بی بو و شاید هم بد بو همه جریان دارند ولی نه من می دانم نه تو، نه آن پرنده مهاجر که همه دنیا را با بال های خودش درنوردیده که این حسی که جریان دارد چیست؟
| Design By : Night Skin |


