هر چی که دوست داریم!!!
رود سکوتگ به دریای تبسم می ریزد. در حادثه عشق، زبانم یک جایی نزدیک آبشار کلمات گم شد و من در پایین دست رود، پیکر سکوتم را از آب گرفتم. دلتنگ از جسم بی جان سکوتم گریستم! زیرا سکوتم تنها پیراهن آرومند زبان برهنه ام بود. اینک حجم سکوت در دهانم خالی است. باسکوت شیرین سنگ، حجمی از تبسم تراشیدم. نازنینی برای آنکه سکوتم را بشکند با سنگ، دندان هایم را شکست! مثل یک عروسک به هنگام تکه تکه شدن، بی نفس شدم. گفت:برای این می خندم، که نمی توانم گریه کنم. سکوتم به عیادت زبان شکسته تنم رفت! همراه نازنین با دندانهای شکسته ام پرچینی برای کلمات ظریف ساختم، پر از گلواژه! حرفهای تازه در تنم شکوفه زد. سکوتم گفت:من تفسیر خویشم! نازنین گفت:من رازی را می دانم که در سکوت،گفتنی است. با سکوتی که حتی مردگان را آزار می داد به او فهماندم که اگر بهای صلح واقعی در جهان، جنگی جهانی باشد،انسانها آن را می پردازند. مگر نه اینکه سکوت هم پژواک دارد؟ حتی در مردمک ساکت و یخزده مرگ هم می توان خود را دید. سکوت، آینه هیاهوست. آنچنان که تصویر آتش در آب خاموش نمی شود، فریاد سکوت هم برای گوشها ناآشناست! آنچنان که رود در دریای تبسم می ریزد/ درياي تبسم نيز در چشم سكوت موج مي زند. نویسنده: فرهاد اسماعیلی
آه از نوازش موج سكوت بر صخره زبان در آستانه پرتگاه واژه/ آه ...
سهم سكوت خويش را به چه كسي بايد داد؟
| Design By : Night Skin |

