هر چی که دوست داریم!!!
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد حال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند باد وصال ناله مي لرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من از تو اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل عشق يعني انتظار و انتظار جزغم تنهايي احساس پوچي آرزوي مرگ آرزوي ديدن هرچه زودتر خدا... من ديگه ازاين دنياهيچي نمي خوام هيچي... شايدتواين دنيا سهمي ندارم... نه فقط واسه شکستي که توعشق خوردم نه واسه همه چي اصلا زندگي چيه؟؟... بهتره هنوزبيشترگناه نکرديم بارشفروببنديم.... ??????????????????????
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد
مي روم خسته و افسرده و زار

اين ها همه بستگي به شما دارد!
يك گل ميتواند يادآور يك رؤيا باشد.
يك درخت مي تواند آغاز يك جنگل باشد.
يك پرنده مي تواند قاصد و پيك بهار باشد.
***
يك لبخند مي تواند آغازگر يك دوستي باشد.
يك دست دادن صميمي مي تواند روح و جان ما را به درجات بالا ببرد.
يك واژه مي تواند سازنده يك هدف باشد.
***
يك لبخند ميتواند بر دلتنگي و افسردگي پيروز باشد.
يك شمع ميتواند با نور و روشني تاريكي و ظلمت را از بين ببرد.
يك راي مي تواند سرنوشت يك ملت را تغيير دهد.
***
هر سفر بايد با يك قدم آغاز شود.
هر دعايي بايد با يك کلمه شروع شود.
اميد داشتن روح و روان ما را زنده نگه مي دارد.
***
يك آواي خوش مي تواند با فكر و انديشه شما حرف بزند.
يك قلب مي تواند بفهمد چه چيزي درست است .
يك زندگي مي تواند متفاوت باشد.
مي بينيد :
اين ها همه بستگي به شما دارد
مي ارزد . همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش
باور مي کند .
( و ) : وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح
ساکن من حيات مي بخشد .
( س ) : سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در
آغوش گرمت ميهمان کني .
( ت ) : تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از
خدا تکه اي نور طلب کردم .
( ت ) : تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست .
( د ) : دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که
من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام .
( ا ) : آرام دل بيقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج مي زند ،
وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري
( ر ) : راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان
سرد و بي نصيبم باشد .
( م ) : مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به
جان خريده است در بازار
عاشقي
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني با پرستو پر زدن
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني رسم دل برهم زدن
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق هاي امروزي مثل چراغهاي نئون مي مانند، رنگارنگ و زيبا ولي کم نور!
باغبان براي اينکه بهار را در گلخانه حس کند گل هميشه بهار در آنجا کاشت.
براي اينکه دروغش از نگاهش خوانده نشود با نگاه به زير حرف مي زد!
ابر غمگين باران و ابر خشمگين تگرگ فرو مي ريزد!
تلخي حرفش را با لبخندي شيرين جبران مي کرد.
هر وقت تنها مي شد به ميهماني خيالش مي رفت .
در قلب انسان سنگدل بايد عشق را حک کرد!
با گرمي نگاهش يخ لبخندم را ذوب کرد.
گلهاي باغ با آواز باد بهاري مي رقصند.
آشپز ناشي با چشيدن دست پختش از ترس صاحبخانه پا به فرار مي گذارد .
در بن بستي گرفتار آمده ام كه راه بازگشت هم ندارم .
ماهي و آب به يك اندازه از تشنگي هراس دارند .
ماهي جسد آب را با جان كندن به دوش مي كشد .
به خاطر لبخند پس از گريستن اشك مي ريزم .
وقتي نيستي چشم ديدن نگاهم را ندارم .
گربه شجاع زير درخت انتظار پائين آمدن گربه ترسو را مي كشد .
پرنده سحر خيز هنگام طلوع خورشيد پرواز گلرنگ مي كند .
ابر ، سكوت شب را سرشار از نغمه سرايي باران مي كند .
ناودانها شب باراني را با نغمه سرايي به صبح مي رسانند .
فاصله بين دو باران را سكوت ناودان پر مي كند .
گل پژمرده صداي پاي پائيز را از نزديكترين فاصله مي شنود .
سكوت راه را مثل كف دست پيش پاي فرياد هموار مي كند .
بهار به خاطر گل پرپر شده به زلالي شبنم اشك مي ريزد .
خورشيد آرزوي شب را به روشني روز بر باد مي دهد .
ماهي در تنگ آب به عظمت دريا پي مي برد
بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پکي خوشه زيست
مادرم ريحان مي چيند
نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديک لاي گلهاي حياط
نور در کاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان که از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست که نمي دانم
مي دانم سبزه اي را بکنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست

هيچي ندارم بگم....

| Design By : Night Skin |




