از همدیگر که گذشتیم چشم هایش رل بست و نگاهش تعطیل شد.
عجب شیرین بود بادام چشم هایش!
چشم هایش استاندارد قصه های عاشقانه بود.
مردمکش عسلس بود. به همین خاطر نگاهت به نگاهش می چسبید.
آنقدر به خاطر نگاه عسلی اش نیش خوردم که نپرس!
می گفت: عسل خالص است.
اما ته چشمش قندک زده بود. بنا بر این فهمیدم نگاهش تقلبی است.
دردناک اینکه توی معبد چشم هایم دروغ می گفت. پژواک دروغش در کوهسار دل من هق هق بغض شد و مردمک شیشه ای چشمانم زیر تگرگ دروغ شکست.
ساده دلانه به رابطه گرگ و میش فکر کردم که همیشه خونبار است.
منو بگو که بار ها تا عمق چشم هایش رفتم و هر بار نزدیک بود که از تاریکی زهره ترک شوم.
یکبار آنقدر در نگاهش عمیق شودم که نفت رسیدم. منو با نفت دلش سیاه کرد!
از ترس، سفید شودم.
بعدا این کشف، دلم گفت: چشم ها آدم فرشند.
دلم گفت:اصلا به چشم ها اعتماد نکن.
حرف دلم را گوش دادم و چشم هایم را شبانه در سکوت، در اشک، غرق کردم تا دیگر نبینند.
آخه وقتی چشم می پسندد، دل اعتماد می کند.
وقتی دلت شکست، چشمت گریه می کند. این معادله پایاپای است.
چشم ها گاهی اوقات زیپ دهان هستند. وقتی زیپ دهان بسته می شود چشم ها شروع به حرف زدن می کنند.
چشم های پاک، حرف های زشت نمی زنند. فقط چشم های نا پاکند که حرف های زشت بلدند.
وای که یک دهان دروغگو را می تون بست اما چشم دروغگو رو نمی توان کور کرد.
از مهر که گذشتیم هوا سرد شد، اما دلم گرم!
امروز چشم هایم همه چشما را می بیند بجز خودش. اما دیروز فقط یک جفت چشم را می دید.
دوست دارم به جای انعکاس چشم ها یش در چشم هایم، مردمک چشم آنقدر وسیع شود که همه مردمان دنیا در آن زندگی کنند.

|
+| نوشته شده توسط
آیناز در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
|